او پس از شکست عربها از اسرائیل در حزیران ۱۹۶۷ متأثر از احساسات وطندوستانه، ذفتر شعر خود را با عنوان «حاشیههایی بردفتر شکست» را به چاپ رساند که به بیان خود او «بیانهای بود شامل رد و معارضه من»(قبانی، ۱۳۵۶: ۱۹۴). او با این کار نشان داد که روح خود را به شیطان، زن و غزل بیپروا تسلیم نکرده است. وطنپرستی است که همه چیز را از سوراخ تنگ شهوت نمینگرد. هرچند در این راه تهمتهایی نیز نصیب او شد، این نسبتها و اوصاف دروغ اورا از پای درنیاورد بلکه احساس بزرگی میکرد؛ زیرا با شعر خود توانسته بود دستگاه عصب ملت عرب را تحریک کند و عقل عرب را از اتاق بیهوشی بیرون بیاورد (سلیم غیث، ۱۹۷۳: ۹۹).
آن سرو صدای حاصل از این غوغا – که قبانی به راه انداخته بود- فریادهایی دشنامگونه برایش به همراه داشت و منجر به صدور اتهام نامههایی غیابی شده بود که خلاصۀ آنها چنین است:
۱-تو شاعری هستی که روح خود را به شیطان، زن و غزل برای روسپیان فروختهای و حق نداری در باب وطن شعر بگویی.
۲- تو مسئول اصلی شکست هستی؛ زیرا در طول بیست سال، شعر عاشقانه گفتی و اخلاق جامعه را فاسد کردی.
۳- تو در این شعر سادیست(دیگرآزار) هستی و میخواهی ملت عرب را آزار و شکنجه دهی.
۴- تو امیدها و آرزوها را بر باد دادهای و خدمتگزار اجنبیها هستی.
۵- تولد تو بعد از ژوئن ۱۹۶۷ به عنوان یک شاعر اجتماعی، تولدی طبیعی نیست.
نزار در برابر این تهمتها و ادعاها مینویسد: «من در برابر تمام این تهمتها به جای اینکه احساس رنج کنم، احساس کردم دارم قد میکشم و بزرگتر میشوم و از سنگی که به سوی پنجرهام پرتاب میشد احساس لذت میکردم و سخنان مسیح را بر لب داشتم که خدایا! بر ایشان ببخشای که نادانند» (شفیعی کدکنی، ۱۳۵۹: ۱۲۱).
پذیرفتن قبانی به عنوان شاعر وطنی برای جامعه عربی بسیار گران بودآنها نمیتوانستند هم اورا عاشقی بزرگ بدانند هم مبارزی خشمگین. آنها «نزار قبانی» قبل از پنجم حزیران را میپذیرفتند؛ اما «نزار قبانی» پس از از پنجم حزیران را قبول نداشتند؛ زیرا عشق را تنها از خلال بدن زن درک میکردند؛ قبانی در رد این اتهام میگوید: «شعر سرودن من دربارۀ زن به هیچ وجه، به آن معنی نیست که من با بدن او پیمان ابدی بستهام، عشق در نزد من به آغوش کشیدن تمام هستی و انسان است شاید در برخی از احوال، وطن معشوقهای از همهی معشوقهها زیباتر و برتر باشد» (قبانی، ۱۳۵۶: ۲۰۴).
فصل پنجم: نقد تطبیقی اشعار حمید مصدق و نزار قبانی
۱-۵ تعریف نقد تطبیقی:
ادبیّات تطبیقی یعنی بررسی ادبیّات ملّی یک کشور در خارج از مرزهای آن و نیز بررسی روابط ادبیّات ملّی با ادبیّات زبان‌های دیگر و نیز سایر رشته‌های علوم انسانی و هنرهای زیبا مانند فلسفه، تاریخ. تعریف حاضر کوشیده است تا نگاهی به دو مکتب معروف در ادبیّات تطبیقی یعنی مکتب ملی با ادبیّات فرانسوی و امریکایی داشته باشد. یعنی هم به بررسی روابط ادبیات ملی با ادبیّات ملل دیگر اشاره دارد و هم رابطه ادبیّات با دیگر معرفت‌ها. در تعریفی دیگر آمده است: « ادبیّات تطبیقی از آن دسته پژوهش‌های ادبی است که باطن آن، مقایسه بین ادبیّات ملل مختلف است. برخی هم در پی مقایسه ادبیات با دیگر هنرهای زیبا و نیز مقایسه آن با سایر رشته‌های علوم انسانی مانند فلسفه، تاریخ، ادیان، مذاهب، فرق، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و … هستند. عده‌ای هم پا را فراتر گذاشته، بررسی رابطه ادبیّات با عرصه‌های غیرانسانی مانند علوم پایه و علوم طبیعی را در حوزه ادبیّات تطبیقی جای داده‌اند». (عبود و دیگران، ۲۰۰۱: ۸۹ ، خطیب، ۱۹۹۹: ۵۰).
ادبیّات تطبیقی هر چند که به روابط بین ادبیات ملّی با زبان ویژه و ادبیّات بیگانه با آن زبان و مقایسه‌ی روابط بین نویسندگان و شاعران که دستاوردهای ادبی مشابه با زبان و فرهنگ متفاوت و نژادهای مختلف و ملیّت‌های متفاوت می‌پردازد، امّا این نکته را باید در نظر داشت که ادبیّات، صبغه نوآوری و آفرینندگی دارد و مقایسه بین آنها خود به خود به دانش نقد مربوط می‌شود. به عبارت دیگر «ادبیّات تطبیقی گونه‌ای از پژوهش‌های جدید ادبی است که هم چون هر پژوهش ادبی، در پی تقویت روح نقد است. ادبیّات تطبیقی در وضع قوانین نقد جدید مشارکت می‌ورزد». (طحّان، ۱۹۷۲: ۱۲).
ادبیات تطبیقی و نقد ادبی:
نسبت نقد ادبی و ادبیات تطبیقی روشن است؛ چون ادبیّات تطبیقی در تقسیم‌بندی ادبیات به ادبیات وصفی و انشایی، در حوزه‌ی ادبیات وصفی جای می‌گیرد و ناگزیر از قواعد و قوانین نقد است. به همین روی مقایسه‌ای میان دو بیت یا دو قطعه ادبی و یا دو شاعر و حتی دو دوره صورت می‌گیرد، برای دستیابی به امور زیر می‌باشد:
– دستیابی به قوانین حاکم بر نوآوری در هر دوره‌ی ادبی.
– بیان ویژگی‌های هر دوره.
– درک تحوّلی که گونه‌های ادبی دچار آن می‌شود.
– افول و ظهور گونه‌های ادبی جدید. (مکی، ۱۹۸۷: ۱۲)
۲-۵ مقایسۀ ساختار غزل نزار قبانی و حمید مصدق:
شعر در نظر قبانی رقص با زبان است و بازآفرینی دوباره زبان، تندرستی و بیماری است. میلاد و هلاک و گمراهی و توبهی انسان است. شعر چراغی سبز است که با مخاطب در روشنایی، حرفی زیبا از حروف شبزنده داری را میگوید و در روشنایی آن را شعر مینامد. شعر در نزد او آتش انسان است. آتشی که نمیمیرد و تا زمانی که در شریانهای قلب او قطرهای روغن است، قطرهای عشق نیز هست. انسان را موجودی می داند که شعر مینویسد و موجودی که سخت، خواهان تبیین خود به شیوه ممتاز و معرفی خویشتن در چارچوبی والاست. او نوشتن شعر را عذابی زیبا میداند اما خواندن آن را عذابی زیباتر میداند. زیرا معتقد است شاعر در لحظههای آفرینش به تنهایی با تجربه روبهرو است. ولی هنگامی که شعر خود را میخواند، کار او دشوارتر است. زیرا باید کسانی را جستجو کند که بپذیرند و به اراده و اختیار خود با او به منطقهی آتش پا بگذارند و در یک کلام با او بسوزند و این روند کامل نمیشود جز با سوختن شاعر و مخاطب. (قبانی، ۱۳۸۴: ۲۵)
او شعر را وسیلهی ارتباط با دیگران میدانست لذا شعرش به گونهای بود که میتوانست با آن با هرکس در هرجا ارتباطی شایسته برقرار کند. پس برای این کار از تقلید از هر کسی و هر چیزی دوری میکرد و زبان شعر خود را آنچنان ساده و آسان نمود که چون بوی عطری بسیار خوشبو وگرانبها میگردید، که هر کس مایل به استشمام و استفاده از آن میشد.
وزن و قافیه در شعرش با ضرباهنگ وجود و احساسات آدمیان، هماهنگی کامل داشت و به همین دلیل از رمزگراییهای متداول عصرخویش و یا آرایشهای لفظی و معنوی دوری میکرد و سعی بر آن داشت تا شعرش، سخن زندگی و سخن روز باشد. او در مقدمهی دیوان «طفوله نهد» می گوید: «من بر این باورم که شعر، خود، خودش را می سازد و لباسهایش را با دستان خود، در پس پردههای وجود میبافد و هرگاه علل وجودی آن کمال یابد و ردایی از موسیقی و نغمهها بر تن کند، به شکل واژگان و کلام بر صفحهی کاغذ متولد خواهد شد »(قبانی، ۲۰۰۲: ۴۵).
«من برای شرح شعر، نظریهای خاص ندارم. اگر چنین نظریهای داشتم، شاعر نبودم. توجه ما به آنچه انجام میدهیم، انجام شدن فعل را به تأخیر میافکند. درست مثل آنکه چون رقاصی به حرکت گامهای خود بنگرد، از رقص باز میماند. شعر رقص با کلمات است. و سخن گفتن دربارهی آن، یعنی چگونگی توجه به گامها. من به صراحت میگویم که دوست دارم برقصم و ابدا اهمیت نمیدهم که گامهایم را بشمرم. زیرا به محض اندیشیدن دربارهی آنچه میکنم، توازنم را از دست میدهم» (قبانی، ۱۳۵۶: ۱۳)
او خود را مخترع زبانی خاص برای شعر می دانست و بر این باور بود که شعرش را از دهان مردم و سخن روزمرهی ایشان میگیرد و با افزودن اندیشهها و خیال پردازیهای ذهن خود، باز آن را به مردم تحویل می دهد. او دیوار بلند بین مردم و شعر را از میان برداشت و شعر را چون کالایی روزمره و مورد نیاز در سبد خرید روزانه مردم قرار داد. در نگاه او شاعر باید به گونهای باشد و شعر بسراید، که آن را از کبکی خشن، به بلبلی خوش آواز که همه شنیدن آوازش را دوست دارند، تبدیل نمایند. دانشآموزان و دانشجویان باید آن ترس خود را از اشعار«شنفری گونه»کنار گذاشته و این تنها به کمک شعری حاصل میشود، که حامل پیام عشق و واژگان سخن مردم زمان باشد. او شعر خود را هجوم بر اجتماع و افراد آن نمیداند، بلکه سروده های خود را پوششی در تغییر اجتماعی میداند. چرا که شاعر هنرمند است و هنرمند حقیقی، کارش انتقام گرفتن و عیبجویی نیست، کارش تغییر و تحول مثبت است.
زبان شعری و نحوهی به کاربردن کلمات و مضامین شعری و حسی، یکی از نکاتی است که مانند امضای شخصی، بازتاب اصول فکری و بیانی هر شاعر است. اینکه شاعری از چه دایرهی واژگانی و اصطلاحی استفاده کند، میتواند شاخصهی شعری منحصر به فرد شاعر باشد. چیزی که در شعر و بیان قبانی نیز دیده میشود.
قبانی توانست زبان ویژه و خاص خود را در شعرش جلوهگر کند و در این راه به توفیقی بسیار دست یافت: «زبان مثل همه راههای ارتباطی، مستلزم وجود افرادی است که به سفر بروند، برگردند، با یکدیگر دیدار کنند، از یکدیگر جدا شوند، با یکدیگر گفتوگو و با هم تفاهم برقرار کنند، همانگونه که هیچ بزرگراهی نیست که برای گذر یک شخص افتتاح شده باشد، هیچ زبانی نیست که برای استفادهی یک شخص به وجود آمده باشد»( قبانی، ۱۳۸۴: ۵۶-۵۲)
به این ترتیب قبانی توانست زبان شعر را بسیار ساده نماید. واژگان شعرش چیزی بین زبان فصیح و عامیانه ای است و شاید بهتر است بگوییم زبان جدیدی است که تا پیش از او مألوف و مرسوم شاعر و نویسندهای نبوده و ویژهی خود اوست. او واژگان و ترکیباتی در شعر وارد نمود که تا زمان او این واژگان و ترکیبات به حرم و حریم شعر وارد نشده بود. واژگانی چون:سیرک، کورنیش(بولوار)، کافه تریا، البولیس، التلفریک، مارلبور و کابوچینو. (خلیل جحا، ۱۹۹۹: ۳۲۸)
وقتی که نوشتن شعر را آغاز کردم، نخستین چیزی که ذهنم را به خود مشغول داشت، زبانی بود که بهآن مینوشتم. طبعاً زبانی وجود داشت؛ زبانی پرعظمت و با امکانات و تواناییهایی سترگ. ولی متولیان زبان، انحصاری وحشتناک بر آن تحمیل کرده و درها را بهروی آن بسته بودند و از درآمیختگی آن و تماس آن با کوچه و بازار جلوگیری میکردند. زبان جزو اموال شخصی بود و پاسداران زبان، انجمن انتفاعی بودند. صدور فتوای مشروعیت استعمال یک واژه یا تعریب اصطلاح علمی یا فنی، سه سال فرهنگستانهای زبان را به اختر شماری و استخاره مشغول میکرد و موجب صرف هزاران استکان چای و محلول بابونه میشد. در کنار این زبان پرتکبر که به کسی اجازه نمیداد با آن خودمانی و بی تکلف شود، زبان عامیانه در سوی دیگر پویا، پرتحرک و درگیر با رگ و پی مردم و جزئیات زندگی روزمرهی آنان قرار داشت.
میان این دو زبان، همهی پلها خراب بود؛ نه این از مرکب غرور خود در برابر آن پایین میآمد و نه آن جرأت میکرد پا پیش بگذارد و با این وارد گفتوگو شود. از این رو، ما احساس سرگردانی عجیبی میکردیم میان زبانی که به آن در خانه و کوی و برزن و قهوهخانه حرف می زدیم و زبانی که به آن تکالیف مدرسه را مینوشتیم و درس مدرسان را میشنیدیم و امتحان میدادیم. عرب به زبانی میخواند و مینویسد و تألیف و تدریس می کند و به زبانی دیگر آواز میخواند و لطیفه تعریف می کند و دعوا و مرافعه میکند و سر به سر بچههایش میگذارد و به چشمان معشوق تغزل میکند.
این دوگانگی زبانی که مبتلا به زبانهای دیگر نبود، اندیشهها و احساسات و حیات ما را به دو پاره تقسیم کرده بود. بنابراین لازم بود کاری کنیم که به آن حالت بیگانگی که گریبانگیر ما بود، پایان دهیم. چارهی کار این بود که زبان سومی اختیار کنیم که از زبان آکادمیک، منطق و صواب و متانت را برگیرد و از زبان عامیانه، حرارت و جرأت و فتوحات متهورانه را. امروزه ما با این زبان سوم مینویسیم و شعر امروز عرب در حدیث نفس خود، به این زبان متکی است بی آنکه بیرون از تاریخ باشد یا آنکه زندانی و دربند در سلول تاریخ. زبان سوم بر آن است که قاموس را به خدمت زندگی و انسان درآورد و حتی المقدور میکوشد درس زبان عربی را در مدارس ما به گردشگاه تبدیل کند نه میدان شکنجه. بر آن است که اعتماد از دسترفتهی میان گفتار و نوشتار ما را برگرداند و به حالت تناقض میان صداهای ما و حنجرههای ما خاتمه دهد. زبان شعری من به این زبان سوم تعلق دارد. »( قبانی، ۱۳۸۴: ۳۲-۳۴)
گرایش به وارد ساختن زبان گفتار روزمرهی مردم عادی در شعر قبانی، برگرفته از افکار«تی.اس.الیوت» می باشد و گرچه این کوششها قبلاً با «جمیل صدیق زهاوی»، «احمد صافی»و «نجفی عراقی» آغاز شدهبود، اما قبانی آنها را به اوج رسانید. او در بیشتر اشعار غزل اجتماعی و سیاسی خود واژگان را از زبان عادی مردم میگیرد. و از آن میان شایعترین اصطلاحات در زبان مردم را به کار میبرد. اما به گونهای که شعر را تعالی میبخشد. و از هر نوع ابتذالی آنرا به دور می دارد. (غبره، ۲۰۰۷: ۷۲۰)
زبان سهل و ممتنع قبانی است که مخاطب را به کلامش جذب میکند. او یکی از رقیقترین و لطیفترین زبانهای شعری را که در مرز زبان وحشی مدرن و زبان ایستا و کلیشهوار شعر قدیم قرار دارد، را برگزیده و با این زبان به وصف حالات عاشقی خود و توصیف تأملات خود در باب«زن» پرداختهاست. (شفیعی کدکنی، ۱۳۵۹: ۱۱۵)
شعر او به زبان گفتار نزدیک و از عناصر فرهنگ عامه سرشار است. و با تصاویری محسوس در هموارترین وزن و موسیقی به کار رفته است. استواری زبان شعری قبانی از زبان فصیح گرفته میشود و جسارت خود را مدیون زبان عامه مردم بود و شعر او با این تفاسیر، نجوای انسان با انسان است. (قبانی، ۱۹۶۴: ۴۲)
قبانی میگوید: «دو نوع زبان عربی وجود دارد. یکی زبان فرهنگها و قوامیس از قبیل«لسان العرب»و «محیط المحیط» و یکی زبان عامیانه. زبان سومی نیز هست که من آنرا تجربه میکنم. در مرز میان این دو، کوشیدهام که زبان عرب را از پایگاه دور از دسترسی که دارد، فروآورم تا در میان قهوه خانهها با مردم بنشیند و با کودکان و کارگران و دهقانان سخن بگوید و روزنامه بخواند تا سخن را فراموش نکند.» (عباس، ۱۳۸۴: ۱۱۹) به این ترتیب زبان شعر از برج عاج خود به کوی و برزن آمد و در سادگی شاعرانه او جلوهگر نمود. زبان شعریاش، کلید حقیقی شعرش شد و با سفر از قاموس قدیم و عصیان در برابر مفردات و احکام جبری آن، پرتو زیبا شناسانهای به خود گرفت.(قبانی، ۱۳۶۴: ۷۰)
اثرگذاری قبانی در مخاطب تنها به چگونگی کاربرد کلمه منحصر نمیشود، بلکه با شیوه و سبک او در ترتیب کلمات و نکهت و طراوت و روح زبان او مرتبط است. به علاوه هنر او در این است که شجاعانه به اصطلاحات اجتماعی و متعارف مردم شعریت بخشیده است. در واقع با او روند شاعرانهسازی واژگان آغاز شد. (قبانی، ۱۳۸۴: ۹۱) او راز زنده کردن شعر را با وارد کردن عناصر برخاسته از دل جامعه و زندگی روزمره ی مردم در شعرش کشف کرد. (الجیوسی، ۲۰۰۹: ۷۹۹)
او شکلگیری زبان شعریاش را چنین بیان میکند: «زبان من پارهای از عشق من است، به این معنا که هر عشق تازهای که از سر می گذرانم، زبان تازه خود را با خود دارد. زبان، حجم عشق ما را به خود میگیرد. واژگان من در همان لحظهای زاده میشوند که عشق من، همان گونه که آذرخش و تندر با هم زاده می شوند. و هنگامی که عشق به من یورش میبرد، شغل شاغل من میشود و دیگر برای انتخاب واژگان وقتی نمیماند. چرا باید زبان عشق را به حال ساده و طبیعی خود رها نکنیم و مشغول نظریه پردازها و ایدئولوژیها و عقدههای روشنفکری خود سازیم؟» (قبانی، ۱۳۸۴: ۷).
«تنها ترس من دربارهی شعر جدید به واسطهی یکنواختی و شباهت اشعار و اصطلاحات و رمزهای آن است. بهطوریکه خواندن یک شعر، ما را از خواندن دیگر اشعار بینیاز میکند. این پدیده بسیار خطرناک است زیرا شعر جدید را بار دیگر به حوزهی تکرار میکشاند و در نتیجه شعر جدید همان منحنی را به وجود خواهد آورد که قصیدهی قدیم داشته و در همان مدار بسته قرار خواهد گرفت.» (قبانی، ۱۳۵۶: ۱۶۴-۱۶۹).
نظر قبانی در مورد قافیه و بهکاربردن آن نیز جالب توجه است؛ زیرا ما را به نظریات«شاملو» در مورد شعر نو و جایگاه قافیه متوجه می سازد. قبانی نظر خود را چنین بیان میکند: «من قافیه را همیشه به چراغ قرمزی تشبیه میکردم که راننده را غافلگیر و او را ناگزیر میکند از سرعت خود بکاهد یا ایست کامل کند، چندانکه موتور اتومبیل که در اوج حرارت و تحرک است، به صفر برمیگردد. این ایست ناگهانی و نا منتظر، بیگمان بر روند حرکت اتومبیل و اعصاب راننده و سلامت سرنشینان اثر میگذارد.

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.