۲-۲-۲- ویژگی های خانواده

خانواده به عنوان یک نظام اجتماعی طبیعی ، ویژگی های خاص خود را دارد. (گلدنبرگ، گلدنبرگ [۲۶]،۱۹۶۶)، ویژگی های مهم خانواده را مورد بررسی قرار داده اند. از منظر آنها خانواده نظامی است که قواعدی را استنتاج کرده و بوجود آورده است، نقش ها و وظایف را برای اعضای خود تعیین کرده است.از ساختار قدرت سازمان یافته ای برخوردار است، شکل های آشکار ونهان ارتباط پیچیده ای دارد وشیوه هایی برای مقابله با مشکلات و حل آنها ابداع می کند تا وظایف متعدد خود را بطور موثر به انجام رساند. رابطه بین اعضای این سراچه فرهنگی، عمیق وچند لایه است وبطور عمده بر اساس تاریخچه مشترک، فرضیات و ادراکات دورنی شده مشترک درباره جهان و یک احساس هدفمند مشترک بنا نهاده شده است. در چنین نظامی اعضاء از طریق روابط عاطفی مستقیم، پایدار ومتقابل به یکدیگر پیوند خورده اند. هر چند ممکن است در طی زمان، شدت این عواطف و پیوندها نوسان یابدف ولی به هر حال در فراخنای حیات خانواده جریان دارد(رضایی،۱۳۸۸).وقتی خانواده سیستمی باز تلقی شود فرض بر این است که خانواده خصلت های خاص سیستم را از خود نشان می دهد .این خصوصیات را می توان به ترتیب زیر خلاصه کرد:
۱-یکپارچگی (کلیت ) :یعنی ارتباط ووابستگی متقابل رفتاری بین اعضای خانواده ،یکپارچگی خصویت جداناپذیری رانیز دربر می گیرد،یعنی سیتم چیزی فراترازجمع بندی ساده ی اجزای آن است که مرتبط به موضوع اندیشه هایی چون الگو گذاری تعامل فوق فردی است.
۲-پسخوراند :به این معنی است که وقتی سیستم با ورودی هایی از سوی اعضا یا محیط اط راف مواجه می شود طوری آنهارا تقویت یا مهار می کند که بقا واستمرار خود را تضمین می کند .
۳-نتیجه ی واحد :به این معنی است که نقاط آغازین یا شروع کننده ی متفاوت به نتایج نقاط پایانی یکسانی منتهی می شوند .زیرا تشکیلات یافرآیند سیستم از وضعیت آغازین آنیا هر علت قابل تشخیص دیگر مهم تر است .(جونز[۲۷] ،۱۹۹۸،به نقل از رضایی ،۱۳۷۸).

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  fotka.ir  مراجعه نمایید.

۲-۲-۳- کارکردهای خانواده

از نظر کارکردی نیز اجتماعی شدن و آشنایی با قوانین ،ونقش ها وارزش های فرهنگی به طور طبیعی در خانواده صورت می پذیرد کودک در تعاملات ابتدایی فرد با خانواده به یک موجود ابتدایی تبدیل میشود.(وتر وگیل[۲۸] ۱۹۸۷).کارکردهای خانواده ممکن است کاملا متنوع باشد اما کارکرد اصلی خانواده باید بر آوردن نیازهای فرد ی اعضای خانواده باشد مثلا در موقع لطمه ی شدید به یکی از اعضا ی خانواده ،این نیازها امکان دارد به شکل تقاضای فزاینده برای منابع ووقت خانواده درآید. .(واتزلا ویک وویک لند [۲۹]،۱۹۷۷)معتقد بودند که اگر بتوان برای بیان رویکرد نظام های خانواده به منظور درک خانواده عباراتی را به کار برد آن عبارت ” بافت تقابلی “رفتار انسانی ومشکلات انسانی است.این نظریه به هم پیوستگی بشر در محیط خصوصی اش تاکیددارد(دو هرتی و بابرد [۳۰]،۱۹۸۳)

۲-۲-۴- انواع خانواده

نهاد خانواده از دیدگاه روانشناسان وجامعه شناسان به گونه های متعددی طبقه بندی وتوصیف شده است .جامعه سشناسان خانواده را به انواعی از قبیل خانواده گسترده ،هسته ایی،دو نفره تک والدی،سه نسلی ،بزرگسال تنها ،و خانواده شبکه ی خویشاوندی تقسیم کرده اند (ثنائی،۱۳۷۰)روانشناسان نیز از طریق تحقیقات خانواده درمانگران دربارهی انواع خانواده آن را به چندین نوع تقسیم نموده اند.در دهه ی ۱۹۶۰کانتر[۳۱] براساس بررسی نمونهای از خانواده ها در طی یک دهه ساختمانهای خانواده را به سه گونه تقسیم کرده اند ۱-خانواده ی باز ۲-خانواده ی بسته ۳-خانواده بدون ساخت مشخص( ثنایی،۱۳۷۰)بر حسب نظر فرایدمن[۳۲] (۱۹۸۱)خانواده به دونوع بهنجار ونابهنجار تقسیم می شود ،خانواده بهنجار خانواده ایی است که توانایی وظرفیت آن وهر یک از اعضایش در جهت تعدیل رفتار با سایرین وبا دنیای خارجدر حد بالایی است وبا قابلیت انعطاف بیشتر به طور فزاینده ایی در معرض تغییر ورشد قرار می گیرد .در صورتی که خانواده نابهنجار از این مزیت بر خوردار نیست.
(گلیک وهمکاران [۳۳]،۱۹۸۷)ویزگی یک خانواده سالم را به صورت خلاصه چنین بیان کرده اند:
۱- وظایف بنیادی خانواده ،رفع نیاز های اولیه ،پرورش وحمایت از کودکان ،رضایت جنسی زوجین و غیره رابه انجام برساند.۲-درسیستم درونی خانواده و زیر منظومه های آن مرز سالم ایجادوتثبیت نموده مرزهای ارتباطی آن نیز انعطاف پذیر باشد.۳-فردیت بخشیدن به اعضا به نحوی که قادر به مستقل شدن از گروه خانواده باشند .۴-اعضای آن از مهارتهای ارتباطی روزمره ،مهارتهای حل مسئله ومهارتهای حل تعارض برخوردار باشند .۵-اعضای آن ارتباط بین فردی ،اظهار گرمی ،لذت، شوخ طبعی،مهربانی و…..داشته باشند.۶-در موقعیتهای خطرناک فیزیکی بررفتار خود کنترل داشته باشند.اما دربارهی خانواده نابسامان( براون[۳۴] ۱۹۷۸،به نقل از اسلامی ،۱۳۷۲)می گوید این خانواده خانواده ایی است که در آن والدین کودک ویا زن وشوهر در شرایط تنش زا که تعادل خانواده به هم می خورد از عهده ی وظایف ونقشهای خود بر نیایند.
(فوردتن[۳۵] ،۲۰۰۱)ویژگی خانواده ی نا کار آمد وناسالم را به شرح زیر خلاصه می کند :
وجود الگوی ناسالم با مرز هادر خانواده ،که شامل مرزهای در هم تنیده وگسسته می باشد.
الگوی ناسالم مرتبط با ائتلاف شامل:ائتلاف ثابت ،تغییر جهت ائتلاف به منظور ایجاد ترس بین اعضای یک زیر مجموعه و تعیین شخص دیگر به عنوان منبع مشکل وبرخورد با آن شخص ، وتشکیل مثلث که طی ان دو عضو برعلیه عضو سوم به همدیگر ملحق می شوند.
الگوی ناسالم مرتبط با قدرت در خانواده که شامل عدم وجود قدرت کارآمد در سیستم ف،عملکرد اجرایی ضعیف، وبازداری تواناییهای رشد می باشد.
ساختار خانواد به خوبی تعریف وسازماندهی نشد ه است. واز انعطاف لازم برخوردار نیست.

۲-۳- سبک های فرزند پروری

مهمترین تماسهای فرزندان در خانواده با والدین است این تماسها نقطه کانونی تربیت کودک را ایجاد می کند.رفتار اولیاء کودک چه خشن، چه محبت آمیز وچه منع کننده باشد ، یا او را آزاد بگذارد. غالبا مطابق الگوهای خاص انجام می گیرد. کودک طبق این الگوی پدر ومادر خود مراقبت وپندارهای اولیه در مورد جهان فرا می گیرد. از لحاظ جسمی وذهنی رشد می یابد؛ شیوه های سخن گفتن را می آموزد؛ هنجارهای اسای رفتار را یاد می گیرد ، وسرانجام نگرشها، اخلاق روحیاتش شکل می گیرد.(کاکیا،۱۳۸۶)
از آنجا که آغاز تربیت کودک در محیطی به نام خانواده صورت می گیرد واین تربیت با توجه به اصولی توسط والدین به کودک تزریق می شود باید در تربیت کودک نقش اساسی ومهمی را به خانواده کودک و در راس آن والدین کودک قائل شویم . از این رو والدین که به نوان مربی کودک عمل می کنند باید اصل تربیت به خوبی شناخته ودر مرحله عمل آن و در طول دوران رشد کودکانشان به آنها یاد دهند زیرا معمولا تا وقتیکه کودکان باهوش ، مودب و با صداقت یا از لحاظ اجتماعی سازگارند، به حساب والدین گذاشته می شود. و وقتی بزهکار و از لحاظ درسی ضعیف باشند با ز هم والدین مسئول شناخته می شوند، روشهایی که والدین برای تربیت کودک بکار می گیرند بشدت تحت تاثیر محله، مدرسه و فرهنگ گسترده ه ای است که خانواده در آن زندگی می کند. البته قابل ذکر است که این روشها تحت تاثیر خصوصیات کودکان نیز قرار دارند(کاکیا،۱۳۸۶).
شیوه تربیتی والدین به عنوان مجموعه ای از نگرشها نسبت به کودک در نظر گرفته می شود که منجر به ایجاد جو هیجا نی می شود که رفتار والدین در آن جو بروز می نماید. این رفتار ها در برگیرنده رفتارهای مشخص که از طریق آن رفتارها والدین به وظایف والدینی شان عمل می کنند وهم بر رفتارهای غیر مرتبط با هدف والدینی مانند ژستها، تغییر در تن صدا یا بیان هیجان های غیر ارادی می باشد(دارلینگ واستنبرگ [۳۶]۱۹۹۳،نقلی از اسلمی،۱۳۸۵). هر خانواده شیوه های خاصی را در تربیت فردی واجتماعی فرزندان خویش بکار می گیرد. این شیوه ها که شیوه های فرزند پروری نامیده می شوند متاثر از عومل مختلف ار جمله عومل فرهنگی، اجتماعی، سیاسی واقتصادی وغیر می باشند(هاردی[۳۷] وهمکاران، نقل از حسینی نسب ،۱۳۸۷). اعتقادات، نگرشها، فعالیتها واقدامات والدین در غالب الگوهای خانوادگی با سبک فرزند پروری والیدن نمود پیدا می کند. اینکه والدین کدامیک از انواع سبکهای مختلف تربیتی را در خانواده اتخاذ می کنند خود تحت تاثیر عوامل گوناگونی است و بسیاری از این عوامل از شرایط محیط جامعه و فرهنگ غالب ناشی میشود. اما هدف همه سبکهای فرزندپروری شکل دهی به شخصیت روانی و تقویت شایستگی های کودک است. ارتباط والدین و فرزندان از جمله موراد مهمی است که سالها نظر صاحب نظران و متخصصان تعلیم و تربیت را به خود جلب کرده است. خانواده نخستین پایگاهای است که پیوند بین کودک ومحیط اطراف او را بوجود می آورد(اقلیدیس[۳۸]،بی تا، نقل از هیبتی، ۱۳۸۴)

۲-۳-۱- تاریخچه سبک های فرزند پروری

شیوه‌های پرورشی کودک در گذر سده‌ها دگرگون شده است. در جامعه گذشته که دارای قواعد خشک و مستبدانه بود – یعنی همان جامعه‌ای که والدین امروز در آن پرورش یافته اند – روابط مردم در قالب مافوق و زیردست برقرار بود، پدر خانه قدرت برتر به حساب می‌آمد و مادر مطیع او و فرزندان مطیع هر دو بودند. جامعه خوب و سازمان یافته بود و هر کس به نقش خود در جامعه واقف بود. اگر جامعه همان ساختار را حفظ می‌کرد بسیاری از مشکلات عمده‌ی امروزی به وجود نیامده بود. اما جامعه ایستا نیست و تغییرات وسیع آن منجر به طرح سؤالات اساسی در زمینه پایه ساختار جامعه شده است (دینک میر[۳۹] ، به نقل از احدی۱۳۸۸).
تا نیم قرن پیش بسیاری از والدین انتظار داشتند فرزندان آنها بی چون و چرا از اوامر آنها پیروی کنند. ولی در حال حاضر بسیاری از والدین، دیگر چنین انتظاراتی ندارند. با توجه به گسترش اطلاعات در مورد شیوه‌های فرزندپروری، نگرش والدین نیز در بسیاری از زمینه‌ها دستخوش تغییر شده است. به نظر می‌رسد در قرن معاصر والدین نسبت به نیازهای فرزندان خود آگاهتر، هوشیارتر و به مراتب انعطاف پذیرتر هستند. با توجه به تغییری که در نگرش کلی والدین صورت می‌گیرد، یافته‌های تحقیق درباره اثرات خانواده بر شخصیت کودکان صرفاً برای مدت خاصی اعتبار دارد ونمی‌توان برای همیشه به این یافته‌ها متکی بود (احدی و جمهری، ۱۳۷۸).
در قرن بیستم توصیه‌هایی درباره اهمیت محیط درون خانواده برای اجتماعی شدن کودک به عنوان بخشی از نظریه‌های روان شناختی مطرح شد. تقریباً از دهه ۱۹۲۰ تا ۱۹۶۰ نظریه‌های یادگیری رفتارگرا حاکم بودند. از نظر آنان، کودکان به منزله لوحی سفید هستند و قدرت والدین برای آموزش آنها بصورت خوب یا به عنوان عامل اصلی قلمداد می‌شود. نظریه‌های روانکاوانه بر اهمیت تجربه‌های اولیه خانوادگی در تعیین پیامد اضطراب‌های درونی ساز و کارهای دفاعی و اجتماعی شدن ارزش‌ها تأکید می‌کرد. از زمانی که انقلاب شناختی به وجود آمد و نظریه یادگیری به عنوان نظریه اجتماعی – شناختی بازنگری شد، به نقش فعال کودکان بعنوان عامل مهم در اجتماعی شدن خودشان تأکید فزاینده‌ای شد و در حال حاضر به صورت روزافزونی بر نقش ادراکهای متقابل والد و کودک در زمینه خواسته‌ها و تصمیمات یکدیگر بعنوان تعیین کننده تأکید می‌شود. اما هیچ یک از این تغییرات نظری به صورت عمده این فرض اساسی را که والدین تأثیر نیرومندی بر رشد ویژگی‌های کودکان و سرپرستی زندگی آنها دارند، تحت تأثیر قرار نداده است (مکوبی و مارتین[۴۰] ،(بی تا)به نقل از احدی ۱۳۸۸).
در طی هفتاد سال گذشته در مورد نحوه تربیت کودک اختلاف نظرهای عمده‌ای وجود داشت. در سال ۱۹۱۴ به مادران توصیه می‌شد به دلیل حساس بودن دستگاه عصبی کودکان، آنها را بیش از حد تحریک نکنند و از سال ۱۹۶۰ به بعد به مادران آموزش داده می‌شد که بگذارند کودکان تا جایی که می‌توانند همه چیز را بیازمایند زیرا از این طریق می‌توانند دنیای اطرافشان را بشناسند. در سال ۱۹۱۴ به مادران می‌گفتند نباید به محض اینکه فرزندشان گریه کرد به او غذا بدهند یا با او بازی کنند، زیرا با این کار کودکان را لوس می‌کنند. نیم قرن بعد به مادران گفتند ترسی از لوس شدن فرزندشان نداشته باشند. اگر مادر همیشه به محض این که کودکش گریه کرد به او برسد کودک احساس امنیت و اطمینان می‌کند. در حال حاضر به حداقل رساندن اضطراب و به حداکثر رساندن راحتی و احساس امنیت کودک یک ساله اهمیت فراوان‌تری دارد (ماسن[۴۱] ،به نقل از احدی ۱۳۸۸).

۲-۳-۲- تنوع فرهنگ و فرزند پروری

گروههای مختلف اغلب عقاید وشیوه های فرزند پروری خاص خودشان را دارند، برخی از آنها توقعات متفاوتی دارند که وقتی ارزشهای فرهنگی وشرایط خانوادگی آنها را در نظر بگیریم سازگارانه هستند. برای مثال، بزرگسالان چینی، شیوه های تربیت خود را بسیار پر توقع توصیف می کنند. آنها از نظر آموزش وبرنامه های اوقات فراغت فرزندانشان، رهنمود بیشتری می دهند. این تاکید بیانگر عقاید کنفوسیوس به اهمیت انضباط قاطع، احترام به بزرگتر ها، وآموزش رفتار جامعه پسند است(برنت[۴۲] وهمکاران،۱۹۹۳، چائو [۴۳]،۱۹۹۴،هانت سینگر[۴۴]،خوزه ولارسون [۴۵]،۱۹۹۸،نقل از رمضانی،۱۳۸۸). در خانواده های آمریکای لاتین جزایر اسیایی اقیانوس ارام، کنترل شدید والدین(مخصوصاً پدر) با محبت شدید مادر همراه می شود، اعتقاد براین است که این ترکیب، فرمانبرداری وتعهد خانوادگی قوی در کودکان ایجاد می کند(هاریسون[۴۶] وهمکاران،(۲۰۰۹) به نقل از رمضانی،۱۳۸۸(
درزمینه سبک های فرزندپروری نظریات متعددی ارائه شده است ازجمله:

۲-۳-۳- نظریه بامریند

دایانا بامریند [۴۷](۱۹۶۷، ۱۹۸۰) پس از بررسی نحوه ای که والدین با فرزندان پیش دبستانی خود تعامل می کنند، دو بعد مهم رفتار والدین را مشخص کرد.
. بعد اول صمیمیت در برابرخصومت  است: والدین صمیمی عشق و محبت به فرزند خود نشان می دهند و به احساس فرزند خود با حساسیت و همدلی بیشتر پاسخ می دهند. در مقابل والدین متخاصم، طرد نشان داده و طوری رفتار می کنند که گویی به فرزند خود اهمیتی نمی دهند.
بعد دوم محدودیت در برابر آسان گیری است: والدین از نظر میزان وضع کردن مقررات، اجرا کردن آنها، توقع داشتن از کودکان، و منضبط کردن آنها تفاوت دارند. ترکیب کردن این ابعاد، چهار شیوه فرزند پروری را به بار می آورد که با حالتهای متفاوت رشد کودک ارتباط دارند .

۲-۳-۴- انواع متفاوت والدین در فرزند پروری

والدین مقتدر: کنترل کننده ولی صمیمی هستند. آنها مقررات روشنی را و ضع می کنند، همواره آنها را اعمال کرده و اطاعت کودک را با صمیمیت و محبت پاداش می دهند. آنها انتظارات زیاد، مراقبت، و حمایت را انتقال می دهند. این شیوه با مثبت ترین پیامدهای کودکی ارتباط دارد. کودکان دارای والدین مقتدر گرایش دارند به اینکه عزت نفس بالایی داشته باشند، در مدرسه پیشرفت خوبی می کنند، مشکلات رفتاری کمتری دارند، و بیشتر ملاحظه دیگران را می کنند .
والدین مستبد: نیز بر فرزندان خود کنترل اعمال می کنند ولی این کار را با رابطه ای سرد، بی تفاوت، یا طرد کننده انجام می دهند. فرزندان آنها عزت نفس پایین تری دارند، نزد همسالان کمتر محبوب هستند، و در مقایسه با کودکانی که والدین مقتدر دارند در مدرسه به طرز نامناسب تری عمل می کنند .
والدین آسان گیر: رابطۀ صمیمی و با محبتی با فرزندان خود دارند، ولی راهنمایی و انظباط لازم را که به فرزندان آنها کمک می کنند مسئولیت را یاد گرفته و ملاحظۀ دیگران را بکنند، تأمین نمی کنند. فرزندان آنها گرایش دارند که ناپخته تر و خود محورتر باشند .
والدین بی توجه: صمیمیت و مقررات و راهنمایی را تأمین نمی کنند. فرزندان آنها به احتمال زیاد انگیزش پیشرفت کمی دارند و با همسالان و بزرگسالان در مدرسه روابط آشفته ای داشته و تکانشی و پرخاشگر هستندفرزند پروری بی توجه با پیامدهای رشد بسیار منفی، ارتباط دارد(سید محمدی،۱۳۸۶ )